۱۴۰۴-۱۱-۰۸ ۰۰:۳۴

به بهانه چهلمین روز درگذشت زنده یاد منصور یاقوتی ؛ «چراغ مادیانکوه»

نگارنده: علی اصغر ایزدی

چهل روز از درگذشت و آخرین کوچ چهره ماندگار و پیشکسوت ادبیات داستانی ایران ، شادروان منصور یاقوتی گذشت . نویسنده ای که از دهه های چهل و پنجاه نویسندگی را به صورت رسمی و جدی آغاز کرد و تا دهه نود ادامه داد . اگرچه وقفه ای در انتشار نوشته های او ایجاد شد، اما نویسندگی را ادامه داد و نوشت .

منصور جزء آخرین نویسندگانی بود که در خلق داستانهای واقع گرایانه ، سرآمد بود . او که روستا زاده ای درد کشیده و رنج دیده‌ی نظام ارباب رعیتی بود؛ از بدو تولد در پنجم اسفند ۱۳۲۷ با سرمای زمستان زندگی و زمستان پربرف با سرمای استخوان سوز روستای کیوه نان آشنا شده بود . همچنین در همان دوران کودکی در «زیرآفتاب» برروی تپه ها و دشت های روستا ، همچون پدر درد چشیده بزرگوارش کا اسد و مادر رنج کشیده اش دختر بس خانم و سایر مردمان دردمند روستایی ، نشسته و برخواسته و با غم و اندوه آنان همراهی کرده بود. او با چشمهای خود آرزوهای بربادرفته «دهقانان» دردمند روستا نشین را دیده و لمس کرده بود و این درد و رنج ها در وجود نازنین او «زخم» کهنه ای به وجود آورده که گاه گاهی این زخم کهنه سرباز می کرد و باعث می شد که درد و رنج هایش را در نوشته ها و کتا ب هایش فریاد بکشد و «آن آواز غمناک» را بخواند که «آواز کوه» بود و شاید آواز زندگی و مقاومت در برابر همه مشکلات کوچک و بزرگ .
خانواده منصور بر اثر مشکلات زندگی از روستای کیوه‌نان به شهر کرمانشاه کوچ کردند و در محله پشت بدنه آن شهر ساکن شدند. منصور در محله بَرزَه دَماغ به دبستان رفت و درس خواند و سپس در دبیرستان کزازی ادامه تحصیل داد و دیپلم گرفت. سپس برای خدمت نظام وظیفه به شهر همدان اعزام شد و پس از گذراندن دوره های آموزشی مختلف با عنوان سپاهی دانش به روستای آقداغ از توابع شهرستان هشترود آذربایجان رفت و به تدریس نونهالان روستایی پرداخت.
منصور در سال۱۳۵۳ پس از پایان دوره نظام وظیفه (سپاهی دانش) به کرمانشاه برگشت و در آموزش و پرورش استخدام شد و به شهرستان زادگاهش سنقرکلیایی آمد و در روستای چهارملان از توابع سنقر مشغول به کار شد. منصور را از سالهای اول دهه پنجاه وقتیکه او در دبستان احمدّیه مستقربود و من آموزگار روستایی میدان بودم، می شناسم. با هم سلام و علیکی داشتیم که بعدها این آشنایی بیشتر شد . چون او داستان کوتاه و رمان می نوشت و من داستان کودک.
نقطه اتصال و نزدیکی و دوستی ما همین مسائل فرهنگی بود. او نویسنده ای پرکار، دردمند و مردم دوست بود. فقر عمومی اقتصادی ، فرهنگی و اجتماعی آن روزها که گریبانگیر جامعه ایران ، بخصوص جامعه روستایی بود ، او را به شدّت متاثر می کرد.
او خود از اهالی روستا بود و درد و رنج روستاییان را با گوشت و پوست خود حس می کرد. به همین علت است که در آثار او ، فضای رنج روستاییان چنان زنده است و شخصیت های داستانها و رمان هایش را چنان دقیق به تصویر کشیده ، که می توان ناله و فریاد و ضجه مردان و زنان روستایی آن روزگار را با گوش جان شنید و پینه های دست آنان را با چشم دل مشاهده کرد.
درک خردمندانه و حس عمیق انسان دوستانه منصوریاقوتی و مرتبط کردن آن با هنر خلّاق نویسندگی و قلم سحّار او به گونه ای است که گویی دست خواننده کتاب خود را می گیرد و به درون فضای داستان می کشاند و اورا با قهرمانان داستان همراه می کند. بطوریکه خواننده داستان نیز یکی از شخصیتهای داستان او میشود.
منصور با افکار و اندیشه های ضد طبقاتی ، در زمانیکه نظام ارباب رعیتی بر منطقه حاکم بود ؛ همچون آن «خروس بی محل»۱ی بود که بی وقفه با فریادهای خویش دردل شب ، خوابِ اربابان را می آشفت. تا جاییکه حساسّیت های ساواک را برانگیخت و بالاخره او را به زندان کشاند و پس از آزادی از زندان ، سالها به بیکاری و بیگاری دیگران ختم شد.
انسان فرهیخته ای که باید با آرامش خاطر در جایی بنشیند و قلم فرسایی کند و به خلق آثار ارزشمند بپردازد ، برای امرار معاش به کارگری و نگهبانی در شرکتها مشغول شد.
منصور یاقوتی در سال۱۳۷۵ به زادگاه خود ، سنقر، بازگشت و مدت هشت سال مسئولیت امور دفتری و باسکول کارخانه آرد سنقر را برعهده گرفت. پس از آن به کرمانشاه رفت و در چند روزنامه و هفته نامه محلی مشغول به کار شد و نوشت و نوشت …. در این گیر و دار زندگی تنها همسر بزرگوار و دختر ارجمندشان بودند که در هر شرایطی همراه و همدل و همدم و همراز او بودند.
منصور «چراغی بر فراز مادیانکوه» بود. مادیانکوهی نمادین ، که با فانوس کتاب در دست، راه را بر «مردان فردا» می نمود. تا «گل خاص» های جامعه روستایی را بشناسند و «داستانهای آهودره» را بخوانند و راه خرد ورزی را بیاموزند. به راستی که او یکی از «بچه های دامنه زاگرس»۲ بود که زندگیش همچون زاگرس بزرگ و مردان سخت کوش و مقاومش ، پر از سختی و مقاومت و پستی و بلندی بود. چه رنجهایی که تحمل نکرد و چه دردهایی که به چالش نکشید!؟
زندگیش همچون قصه هایش بود و قصه هایش همچون زندگی اش. هرگز زندگی کردن در دامنه زاگرس را با هیچ چیزی عوض نکرد. او همچون بلوطی ریشه در خاک دامنه های زاگرس داشت و دارد که هر سال بهار، پرندگان و کودکان را در میان شاخ و برگ های گلشن خویش به آرامش و شادی میرساند و در ولوله و غوغای جیک جیک پرندگان به نظاره می نشیند .
منصورعزیز با مقاومت های خود بالاخره در هشتم دی ماه ۱۴۰۳، زندگی این جهانی را از نفس انداخت و به باغ فردوس رفت تا زندگی دیگری را ، این باردر جان و روح مردمان آینده ، آغاز کند و درکنار «آتش و آواز» برای آنها «افسانه هایی از ده نشینان کرد» بخواند.
۱و۲و نام دوکتاب نگارنده است و بقیه واژه ها و عبارتها که در داخل گیومه قراردارند نام کتابهایی از استاد منصور یاقوتی می باشد
یاد و نامش جاودانه باد – علی اصغر ایزدی۱۸/۱۱/۱۴۰۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پذیرش آگهی

چاپ انواع آگهی روزنامه های کثیرالانتشار

پاسخگویی 24 ساعته

پذیرش تلفنی 66973817-021