شاید به همین دلیل است که پس از رفتنش، بیش از آنکه از نقشهایش بگویند، از خود او گفتند. همکارانش او را «نابغه»، «اعجوبه»، «مرد هزارچهره» و «عمو اکبر» نامیدند؛ واژههایی که تنها برای ستایش یک بازیگر نیست، بلکه اعترافی است به جایگاهی که سالها کمتر از آنچه شایستهاش بود، دیده شد.
در هنر ایران، گاهی موفقیت، قربانی محبوبیت میشود. هرچه هنرمندی بیشتر مردم را بخنداند، کمتر جدی گرفته میشود؛ انگار خنداندن، هنری سادهتر از گریاندن است. اکبر عبدی سالها بهای همین سوءتفاهم را پرداخت. او را بیشتر با شوخیهایش به یاد آوردند تا با تکنیک حیرتانگیزش در بازیگری؛ در حالی که کمتر بازیگری در سینمای ایران توانسته بود با چنین مهارتی از کمدی به تراژدی، از زن به مرد، از پیر به جوان و از شخصیتهای ساده تا پیچیده، اینچنین بیواسطه و باورپذیر عبور کند.
اما تلخترین بخش ماجرا، شباهت روایتها پس از درگذشت اوست؛ همان جملهای که بارها درباره بزرگان فرهنگ این سرزمین شنیدهایم: «دیر قدرش را دانستیم.» این حسرت، فقط درباره اکبر عبدی نیست؛ درباره شیوه مواجهه ما با سرمایههای فرهنگیمان است. ما معمولا تا وقتی هنرمندی در کنارمان است، او را بخشی از روزمرگی میدانیم و وقتی میرود، تازه میفهمیم چه خلأ بزرگی بر جای گذاشته است.
اکبر عبدی میراثی از خود به جا گذاشته که با گذشت زمان نهتنها کمرنگ نمیشود، بلکه ارزشش بیشتر آشکار خواهد شد. نسلهایی که شاید او را از نزدیک نشناخته باشند، هنوز با «اجارهنشینها»، «مادر»، «آدمبرفی»، «هنرپیشه»، «باز مدرسهام دیر شد» و دهها اثر دیگر، استعداد کمنظیرش را کشف خواهند کرد. او رفت؛ اما بعضی صداها خاموش نمیشوند، بعضی لبخندها از حافظه یک ملت پاک نمیشوند و بعضی هنرمندان، حتی در غیابشان، همچنان روی صحنهاند. اکبر عبدی از همان معدود هنرمندان است؛ بازیگری که شاید دیگر تکرار نشود، اما هرگز فراموش هم نخواهد شد.
مرتضی برکاتی-روزنامه نگار