این تناقض دقیقاً از جایی آغاز میشود که ترامپ همزمان از «توافق» سخن میگوید اما در عمل، مسیرهایی را دنبال میکند که اساساً با منطق دیپلماسی در تضاد است. نمیتوان از مذاکره حرف زد و همزمان ساختار فشار اقتصادی، تهدید نظامی و جنگ روانی را گسترش داد. چنین رویکردی نه نشانه اقتدار، بلکه بازتاب سردرگمی در سیاست خارجی آمریکاست؛ سیاستی که هنوز تصور میکند میتوان با ابزار فشار مطلق، واقعیتهای سیاسی و ژئوپلیتیکی را تغییر داد.
مشکل اصلی واشنگتن این است که همچنان ایران را با همان الگوهای قدیمی تحلیل میکند؛ الگویی مبتنی بر این تصور که فشار اقتصادی در نهایت به فرسایش سیاسی و فروپاشی داخلی منجر میشود. اما تجربه سالهای گذشته خلاف این فرض را ثابت کرده است. ایران نه کشوری منزوی و بیپشتوانه، بلکه بازیگری است که طی دههها توانسته خود را با شرایط تحریم، فشار و تهدید تطبیق دهد. ساختار سیاسی ایران، برخلاف آنچه در محاسبات آمریکایی دیده میشود، بر پایه نوعی ظرفیت بقا و مقاومت شکل گرفته که صرفاً با تحریم و تهدید از بین نمیرود.در واقع، واشنگتن هنوز این واقعیت را نپذیرفته که «مقاومت» در ایران تنها یک ابزار سیاسی نیست، بلکه بخشی از منطق حکمرانی و ادراک امنیت ملی این کشور محسوب میشود. به همین دلیل، هر بار که آمریکا فشارها را تشدید کرده، تهران نیز متناسب با آن، سطح مقاومت و هزینهسازی را افزایش داده است. از تحولات خلیج فارس تا پرونده هستهای و مناسبات منطقهای، پاسخ ایران همواره بر این اصل استوار بوده که اجازه ندهد معادله فشار، یکطرفه باقی بماند.همین مسئله، سیاست آمریکا را وارد یک تناقض خطرناک کرده است. با این حال، مهمترین خطای واشنگتن شاید در جایی دیگر باشد؛ در این تصور که برتری نظامی الزاماً به معنای توان کنترل بحران است. آمریکا ممکن است در حوزه سختافزاری قدرت برتر باشد، اما تجربه منطقه نشان داده آغاز بحران همیشه آسانتر از پایاندادن به آن است. هرگونه درگیری مجدد ومستقیم با ایران، میتواند به سرعت ابعاد منطقهای پیدا کند؛ از اختلال در مسیرهای انرژی گرفته تا افزایش ناامنی در غرب آسیا و جهش هزینههای اقتصادی در سطح جهانی. این همان سناریویی است که حتی بسیاری از متحدان آمریکا نیز تمایلی به ورود به آن ندارند.
در داخل آمریکا نیز شرایط برای ماجراجویی جدید چندان مساعد نیست. افکار عمومی از جنگهای فرسایشی خسته شده، شکافهای سیاسی افزایش یافته و فشارهای اقتصادی، دولت آمریکا را در موقعیتی شکننده قرار داده است. ترامپ در چنین شرایطی تلاش میکند با نمایش قدرت، ضعفهای داخلی و ناکامیهای خارجی را جبران کند، اما مسئله ایران اساساً با منطق نمایش و عملیات رسانهای قابل حل نیست.
اکنون به نظر میرسد آنچه بیش از ایران در تنگنا قرار گرفته، خودِ راهبرد آمریکاست؛ راهبردی که میان تهدید و مذاکره سرگردان مانده و هنوز نتوانسته تکلیف خود را با واقعیتهای منطقه مشخص کند. سفر بینتیجه ترامپ به چین نیز نشانه دیگری بود از اینکه جهان، دیگر مانند گذشته حاضر نیست بیچونوچرا در پروژههای فشار واشنگتن مشارکت کند. شاید زمان آن رسیده باشد که آمریکا به جای تکرار سیاستهای شکستخورده، این واقعیت را بپذیرد که در دنیای امروز، قدرت بدون درک سیاسی و دیپلماسی بدون احترام متقابل، راه به جایی نمیبرد.
جعفررضایی-مدیرمسئول