زن و مرد، پیر و جوان، با گامهای تند و آرام، با سبدهایی پر یا خالی، در میان هیاهوی بازار در حرکتاند. کودکی که با انگشتان کوچک میوهها را لمس میکند و لبخند بر لب دارد، در کنار پدری که با دقت قیمتها را میسنجد، تصویری از شوق و دغدغه همزمان یلدا را نشان میدهد.
یک زوج جوان در گوشهای از بازار ایستادهاند و درباره چیدن میوهها و پذیرایی شب چله بحث میکنند؛ هر دو میخواهند بهترینها را انتخاب کنند، اما نگاهشان پر از لبخند است. چند قدم آنطرفتر، پیرمردی ۸۰ ساله پشت ترازوی قدیمیاش ایستاده و از شادی ساده گذشتهها میگوید: «یلدا بهانهای است برای کنار هم بودن، نه رقابت.» حرفش آرام و عمیق است و یادآوری میکند که معنا و روح یلدا در مهر و همدلی نهفته است، نه تجمل و قیمتها.
در میان جمعیت، کودکانی هستند که نگاهشان برق امید دارد. یک دختر کوچک لاکهای قرمز و سبز را با دقت انتخاب میکند و میگوید: «میخواهم ناخنهایم با انار و هندوانه ست باشد.» این شوق کوچک، روایت دیگری از یلداست؛ اینکه حتی سادهترین جزئیات میتواند شادی بسازد. و در گوشهای دیگر، مردی تنها خرید میکند. لبخندی کمرنگ بر لب دارد و میگوید: «امسال شب یلدا، تنهایی مهمان من است.» جملهاش ساده اما سنگین است؛ یادآوری میکند که یلدا برای همه جشن نیست و کنار هم بودن نعمتی است که همیشه در دسترس نیست.
در همان لحظه، زوجی با سبدهای پر از خوراکیهای یلدایی دیده میشوند؛ آنها نه برای خود بلکه برای کودکان کار و خانوادههای نیازمند خرید کردهاند. یکی از آنها با لبخند میگوید: «یلدا وقتی معنا دارد که همه سهمی از آن داشته باشند.» این جمله، یلدا را از یک جشن صرف، به مسئولیتی انسانی تبدیل میکند.
بازار، در روز پایانی آذر، بیش از محل خرید، مکانی برای دیدن، شنیدن و تجربه کردن شوق و مهربانی است. یلدا، یادآور این است که حتی در سردترین روزها، وقتی کنار هم باشیم، زمستان کوتاه میشود و دلها گرم میماند.